زير چتر باران
كوچه، تنهايي قلبيست به اندازه ي شهر ...
عابري مي آيد
عابري مي گذرد تا دم صبح،
ذهن شب، خواب تن باكره اي را مي بيند
كه نيازش،
همه آب،
زير چتر باران
عابري مي شكند در خواب.
(رضا معيني)
كوچه، تنهايي قلبيست به اندازه ي شهر ...
عابري مي آيد
عابري مي گذرد تا دم صبح،
ذهن شب، خواب تن باكره اي را مي بيند
كه نيازش،
همه آب،
زير چتر باران
عابري مي شكند در خواب.
(رضا معيني)
كه گاهي خواي خرگوشي
فرو رفتن به دنياي فراموشي
براي آن كس كه روز و شب بيدار است
براي آن كس كه چون زمين پيوسته در كار است
گرفتارو گران بار است
بود درمان
براي من
كه از انديشه سرشارم
دمي در عالم رويا فرو رفتن
بود آغاز بيداري بي پايان
مكن از خواب بيدارم
(ژاله اصفهاني)
يك نفس بگشاي
جنگل انبوه مژگان سياهت را،
تا بلغزد در بلور بركه چشم كبود تر،
پيكر مهتاب گون دختري كز دور،
با نگاه خويش مي جويد
بوسه ي شيرين روزي آفتابي را،
از نوازش هاي گرم دستهاي من
**
دختري نيلوفرين، شبرنگ مهتابي،
مي تپد بي خواب در خواب هولناك خويش
پاي تا سر يك هوس، آغوش
و تنش لغزان و خواهش بار مي جويد،
چون مه پيچان به روي دره هاي خواب آلود سپيده ام
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار،
همچو موج بوسه ي مهتاب
روي گندم زار
تا بنوشد در نوازش هاي گرم دستهاي من
شبنم يك عشق وحشي را،
اي كدامين شب،
يك نفس بگشاي مژگان سياهت را
(هوشنگ ابتهاج)
باز من ديوانه هستم
باز ميلرزد دلم، دستم
باز گويي در هواي ديگري هستم
هاي! مپريشي صفاي زلفكم را، باد!
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ
آبرويم را نريزي، دل!
لحظه ي ديدار نزديكست
(م. اميد)
ره خوابم زد و ماندم بيدار
ريخت از پرتو لرزنده شمع
سايه ي دسته گلي بر ديوار.
*
همه گل بود ولي روح نداشت
سايه اي مضطرب و لرزان بود
چهره اي سرد وغمگين انگيز و سياه
گوئيا مرده اي سرگردان بود!
*
شمع خاموش شد از تندي باد
اثر از سايه به ديوار نماند!
كس نپرسيد كجا رفت، كه بود
كه دمي چند در اينجا گذراند!
*
اين منم خسته در اين كلبه ي تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سايه ي خويشم يا رب
روح آواره ي من كيست، كجاست؟
(فريدون مشيري)
هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر مي زند.
اي دل بكش يا كشته شو، غم را در اينجا ره مده
گر غم در اينجا پا نهد آتش به جان در زند.
از غم نياموزي چرا اي دلربا رسم وفا؟
غم با همه بيگانگي، هر شب به ما سر مي زند!
(شاملو)
می گذشتيم از میان کوچه ها
راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
*
تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش با تنش
لرزشي بر جان من می ریخت نرم،
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
*در نگاهش با همه پرهیزو شرم،
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من با همه افسردگی،
موج می زد اشتیاق آتشین.
*
نفس گرم تو بود و شب نخلستان من
دست ناباور من بود،
كه باز
روي نخل تن تو،
هوس چيدن خرما مي كرد.
(رضا ثابتي)
آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست
سر فرو داشت، نمي گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتي بود كه دگر با من
بر سر مهر نبود
آه اين درد مرا مي فرسود:
ـ"او به دل عشق دگري مي ورزد؟"
گريه سر دادم در دامن او،
هايهايي كه هنوز
تنم از خاطره اش مي لرزد!
بر سرم دست كشيد،
در كنارم بنشست،
بوسه بخشيد به من،
ليك مي دانستم
كه دلش با دل من سر شدست! ...
(هوشنگ ابتهاج)
و سپس با هر تصادف لحظه اي را رنگ مي بخشيم
و به دنبال تصادف نيز مي ميريم
راه ما از هيچ تا پوچ است
سنگفرش شادي و اندوه
پيش روي ما سرابي خوش
در قفامان لحظه ها انبوه
با اميدي، عاقبت نوميد
شب پي ما، ما پي خورشيد
(ركني جليلي)
شنیدن "بیچاره این دختره رو می بینی که می لنگه، ام اس داره، خدا شفاش بده" به دنیای واقعی آوردم و جهت فکرو خیالاتمو کج به سمت دیدن ندیده های قبل و دیدن دیده های بعد البته با محوریت "زندگی". به ذهنم رسید توی "زندگی" چیزی که مشترکه زنده بودنه یعنی متضاد مرده بودن (متضاد به خاطر: والایی زنده بودن و پستی مرده بودن از نظر موجودات زنده به لحاظ غریزی).
شب به نرمی گام برداش
در کنار پله ها
فانوس روشن بود
بادبادکهای بازیگوش
دم تکان دادن
بادبادک رف بالا
قرقره از غصه لاغر شد
بادبادک جان چه می بینی از آن بالا؟
در میان جاده ها آیا غباری هس؟
بر فراز تپه سنگ آیا نشان از نعل اسب تک سواری هس؟
بادبادک جان ببین آیا بهاری هس
بادبادک جان ببین آیا جای پایی سبز خاهد شد
***