تکاپو

دیدمت باز در گذرگاهی

از پی سالها جدایی ها.

کودکی باز زنده شد در من:

آن صفاها و بی ریایی ها...

**

زنده شد بوسه های پنهانی

که شب اندر خیال ما می ریخت

دور، اما کنار یکدیگر

همه از چشم ما حيا مي ريخت.

**

آه از آن گفته هاي عشق آميز

كه به دل بود و در نهان ما را

ليك جز درس و جز كتاب، سخن

خود نمي رفت بر زبان ما را!

**

 

ادامه نوشته

لحظه های عاشقی

اگه مهتابی بشی به من بتابی

منم رخت سیامو در میارم

اگه بارون بشی نم نم بباری

منم یادم میره که شوره زارم

اگه آفتاب بشی تو باغ ابرام

منم تو آتیشت پروانه می شم

اگه عاشق بشی حتا دروغی

می مونم، با غمت هم خونه می شم

می مونم تا نگی فکر سفر بود

نگی مثل پرستو در به در بود

می شم کفتر، مي مونم تا بدوني

كه پاسوز غمت آتيش به پر بود

مي شينم كنج قصه، شعر مي سازم

واسه ي ناز گل خيس زير بارون

مي خابم خاب چل گيسو ببينم

به جاي اين همه خاب پريشون

مي پوشم رخت بودن تا ته خط

به عشق با تو بودن پا مي گيرم

به جونم مي خرم تنهائياتو

براي گريه هات آسون مي ميرم

بختک

     فکر کنم تقریبن همه مون به نوعی بختک رو تو زندگیمون تجربه کرده باشیم. منظور از بختک حالت اختناق و خفگیه که گاهی در خواب به انسان دست می ده (عمید، ۱۳۷۱). ولي اينجا من ميخام بختك رو مانعي تعبير كنم كه باعث توقفي در حركت به سمت هدفي بشه كه در اينصورت به شكلاي مختلفي مي تونه باشه. مثلن آدم بختكي (يا به قول ما امروزيا، سيريش!) و يا مي تونه وضعيت بختكي باشه (مثه افتادن تو هچل!).  حتا گاهي مغز آدم هنگ مي كنه و هرچي ريست مي كنيم نميشه درست فكر كنيمو تصميم بگيريم. به هر حال نيازي نيس بگم كه رو كاغذ گفتنش راحته ولي خودتونم حتمن ديدين كه آدم فلج مي شه! يه مثال مي زنم تا بيشتر تأييدم كنين.

   

سنگ صبور

رفيق من،سنگ صبور غمهام

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونمو دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

*

تنها يكي سنگ صبور

خونهي سردو سوتو كور

توي شبات ستاره نيس

عمره ايه راه چاره نيس

اگرچه هيشكس نيومد

سري به تنهائيت نزد

اما تو كوه درد باش

فقط بيا و مرد باش

اگر بياي همونجوري كه بودي

كم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشقو اميد

هميشه محتاجه به نور خورشيد

اعترافات

اعتراف مي كنم اشتباهات زيادي كردم:

۱- كه با باورهاي غلطي بزرگ شدم.

۲- كه هدف هاي پوچي در سر پروراندم.

۳- كه نتوانستم آدم هاي دورو برم و جامعه ام را بشناسم.

۴- كه روياهام با واقعيت فرسنگ ها فاصله داشتند.

۵- كه به سختي چيزا هايي را بدست آوردم كه ارزشي نداشتند.

۶- كه خواب ماندم و عمرم به هدر رفت.

۷- كه ارزش هايم با ارزش هاي آدم هايي كه روي زندگي من تأثيرگذارند تفاوت داشت.

...

اگرچه مي دانم براي جبران خيلي از اين اشتباهات دير شده ولي اميدوارم جاي اميدي باقي مانده باشد!

تشنه ترينم

خار مي كشم بر پشت

خار مصيبت بودن

                          و بيهوده سرودن خود را.

هيهات

به كدامين بيگانه يا خويشتن مي توان گفتن؟

كه من بايد، بايد بايد

كولبار صبوري ام را

جاودانه بر دوش كشم.

           (كمال رجاء)

به كي گفتي؟!

بعد از اونكه تو ديگه عاشقيتو به من نگفتي

به كي گفتي، به كي گفتي، به كي گفتي؟

وقتيكه رقيب من گفت كه پريشون نگاته

تو چي گفتي، تو چي گفتي، تو چي گفتي؟!

بگو كه سر رو شونه هاش نذاشتي

بگو كه قد من دوسش نداشتي

آخ بگو اشك چشماتو نديده

مثه من گل اشكاتو نچيده

آخ بگو دست روي موهات نكشيده

دست روي موهات نكشيده

*

حالا با اشك تمنا

من بي تو، بي ستاره

مي گم عشق من تو بايد

مال من باشي دوباره

*

لحظه ها رد مي شنو  يه لحظه بي ياد تو نيستم

اگه عشقت نباشه من ديگه عاشق بشو نيستم

تو خداحافظي كردي گفتي كه موقع كوچه

گريه كردم كه خدايا همه چي هيچه و پوچه

من ديگه رفته به بادم پي تو كجا بگردم

 

رنجي كه مي بريم

رنجي كه مي بريم

                             نشان حيات ماست

غم تار زندگي ست

                             و اندوه پود آن

زنجيره اي ز حسرت و حرمان و درد و اشك

ويرانه ي حيات

                           بر اين پايه ها بناست.

              (سوسن اردكاني)

حساسیت غیر طبیعی

     اگه چن لحظه ای روی مفهوم "حساسیت" یا "حساس بودن" تأمل کنین، اون رو در زمينه هاي مختلفي پيدا مي كنين. مطمعنم اين مفهوم براي شما آشناس و تا ميزان زيادي در تاثير از عامل هاي طبيعي مي بينيدش. مثه حساسيت به گرده هاي گل در بهار يا حساس بودن به روابط همسر (!). 

     چيزي كه براي خود من جالبه حساسيت غير طبيعيه (البته در اينجا  ممكنه مفهوم "طبيعي" ابهام ايجاد كنه. منظور من از "طبيعي"، شناخته شده يا ادراك شده و يا حتا منطقي بودنه).

     حساسيت هاي غير طبيعي، حساسيت به چيزائين كه به نظر ما در حالت عادي، نبايد حساسيت باشن (يعني اگه مثه من معتقد باشين كه هر اتفاقي يه دليل يا عامل داره و بنابراين حساسيته دليلي نداشته باشه، به نظرتون غير طبيعي بياد). مثلن اگه من چن اصطلاح "قدرت ماشين، قدرت خدا(وند) و قدرت جذب" رو خارج از بافت خاصي بگم، احتمال داره شما رو هيچ كدوم اينا حساسيت نداشته باشين و يا به طور ناخوداگاه يكي از اونا مثلن "قدرت جذب" در شما نگراني به وجود بياره و باعث شه يهو با عصبانيت برگردين و نگاهي خشم آلود بندازين اول به انگشتا و بعد به چشماي بغل دستيتون كه ۲ ساعتي ميشده ميزده رو ميز و شما متوجهش نمي شدين!

ادامه نوشته

خطي

داني كه چه كرد؟ بر سرش شانه كشيد

با من دوش آنكه پيمانه كشيد

صبح از بر من چو مست برخاست برفت

خطي به حساب من ديوانه كشيد.

    علي اسفنديري (نيما يوشيج)

هر كه با ما نيست

گفته شد: "هركه با ما نيست دشمن است!"

گفتم: آري، اين سخن فرموده ي اهريمن است!

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند

اي شما، با خلق دشمن، قلبتان از آهن است؟!

فریب

از باد شامگاه

مهتاب ها شکفته به دامان جویبار

مرز نقطه های دور شباویز شب نورد

می نالد آشکار

از گوشه ی افق

تابد به کوه و دشت، فروزنده اختری

در پرتو شكفته ي مهتاب شكسته باز

آغوش دختري،

در خلوت سحر

عريان و كامياب به من نگاه مي كند

باد سحر به گونه او بوسه مي زند

در آن گريز  گاه،

آرام و شرمناك

من مانده خيره به رخ انديشه ي او

پيچيده در فضاي دل انگيز بامداد

موج صداي او

"تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك"

"باور مكن كه دست از طلب بدارمت"

از آن شب گناه

بس سالها كه رفته و آن مهريار

دست طلب نهاده به دامان ديگري

با روح بي قرار

بي داد و اشك بار

من مانده خيره بر  فلك و گشت روزگار

او آرميده در بر آن مرد كامجو

سرمست و كامكار

درخلوت سكوت

آهنگ ناز مي كند آن مه براي او

در گيرو دار نيمه شب از پشت پنجره

آيد صداي او

"تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك"

"باور مكن كه دست ز دامن بدارمت"

                       (رضا ثابتي)

 

تکرار

من به چشمان تو می اندیشم

و به تکرار هزاران دست

                                که تو را می نوشند!

من به چشمان تو می اندیشم

و به شهری که تو را، با همه خوبیهات،

به چراغان دروغين شباش مي بخشيد

و به دستان تو آموخت

                                 كه تسليم شوي.

من به تكرار تو مي انديشم

و به غمبارترين لحظه خويش

كه شكستي در من

                                و شكستم در خويش.