از باد شامگاه
مهتاب ها شکفته به دامان جویبار
مرز نقطه های دور شباویز شب نورد
می نالد آشکار
از گوشه ی افق
تابد به کوه و دشت، فروزنده اختری
در پرتو شكفته ي مهتاب شكسته باز
آغوش دختري،
در خلوت سحر
عريان و كامياب به من نگاه مي كند
باد سحر به گونه او بوسه مي زند
در آن گريز گاه،
آرام و شرمناك
من مانده خيره به رخ انديشه ي او
پيچيده در فضاي دل انگيز بامداد
موج صداي او
"تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك"
"باور مكن كه دست از طلب بدارمت"
از آن شب گناه
بس سالها كه رفته و آن مهريار
دست طلب نهاده به دامان ديگري
با روح بي قرار
بي داد و اشك بار
من مانده خيره بر فلك و گشت روزگار
او آرميده در بر آن مرد كامجو
سرمست و كامكار
درخلوت سكوت
آهنگ ناز مي كند آن مه براي او
در گيرو دار نيمه شب از پشت پنجره
آيد صداي او
"تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك"
"باور مكن كه دست ز دامن بدارمت"
(رضا ثابتي)