قله ي خوشبختي كجاس؟
افتادمو در نميام
چشمامو سرزنش نكن
از پسشون بر نميام
پير شدم تو اين قفس
يه كم بهم نفس بده
رحمو مروتت كجاس
جوونيامو پس بده
افتادمو در نميام
چشمامو سرزنش نكن
از پسشون بر نميام
پير شدم تو اين قفس
يه كم بهم نفس بده
رحمو مروتت كجاس
جوونيامو پس بده
قبلنا فكر می كردم خوش به حال خارجيا (!)، وقتي ميخان از يه د رگيري فكري فرار كنن و برا يه مدتي فراموشش كنن راحت دم دسشون يه بطري الكل هس و يا جاهايي هس كه خودشونو خالي كنن، ديوونه بشن جيغو فرياد بزنن و بالاخره هر جوري هس خودشونو تخليه كنن. ولي ما چي؟ رو مياريم به انواع مواد مخدري كه مثه مشروبات الكي (استغفرالله) حروم نيسن، فقط يه كم كار بدين كه اونم ديگه حالا خداروشكر عادي شده! ولي فكرشو كه مي كنم يه دختر معتاد به مواد مخدر بشه؟! نه اين يه مقدار فرقش زياد مي شه. دختره اگه بخاد يه سيگارم بكشه حالا بماند كه آيا كافعينش بش بسازه و آرامشي آيا عالم بده يا نده!! اولن گير آوردنش (اگه تو يه خوونواده استرليزه به دنيا اومده باشه) از دراومدن از اون درگيري فكريه سخت تره، دوّمن هزار انگ و وصله ديگم بش مي چسبه (دختره سيگار مي كشه يه دفه سينمام بره ديگه!).
چقد، چقد، چقد و صد چقد ديگه تحقير شدم و گفتن باور نكن كه جا برا يه تحقير ديگه باشه!/ كه يادم نره اونهمه كوچه خيابون خلوتيو كه ساعتها پياده رفتم برا اينكه اشكامو كسي نبينه./ كه يادم نره اون روز تو دندونپزشكي از فرط عصبانيت با همه دعوا كردم بعدش زنگ زد به بابا و رابطه منو بابا زخمي برداش كه به نظر اومد هيچ وقت التيام پيدا نكنه./ كه يادم نره اون روز صبحي رو كه از خواب بيدار شدم و آرزو كردم كاش قبل بيدار شدنم مرده بودم و قرار نبود اون روزو به شب برسونم./ كه يادم نره خونه خاله اينا نرفتم چون حسوديم شده بود!!! (خصلتي كه باورم نمي شد حداقل نزديكام جاي خاليشو حس نكرده باشن)/ كه يادم نره خودمو ميون گرگايي ديدم كه همشون قيافه ي آشنا داشتن ولي عجب دندوناي تيز ِ در انتظاري پشت لبخندا بود و برام غريب بود. گرگايي كه له له مي زدن قيافه زارمو ببيننو البته برا هدفشون بعدترا ازهيچ راهي دريغ نكردن. كه با درموندگي تو خلوتم گفتم "آخه چرا؟؟ با من بدبخت تحقير شده چرا؟!"/ كه يادم نره قرار بود خواهر خاسگار چارسال پيشي كه دو ساعت فكر كردمو توضيح دادن تا يادم افتاد كيه با همكلاسيش نامزد كنه (اوه چه خبر مهمي)!/ كه يادم نره ممدرضا گف هنوز كه دماغش آبريزش داره، ببرينش پيش دكتره! ولي چن روز بعد كه چشمشو ورم كرده ديدم اونقد ناراحت شده بودم كه گريه م گرف./ كه يادم نره اون يه هفته ايو كه فقط خابيدم بلكه از سرم بيرون كنمو آرزو مي كردم هيچ وقت روز نمي شد!/ كه يادم نره تو دلم آه مي كشيدمو اون تبليغارو تو اون دو روز چسبوندم. كه تموم فكرو ذكرم شده بود جستن يه راه برا گريز و در به در دنبال اين راه!/ كه يادم نره يواشكي ِ چشمو گوش اطرافيان دلم خاس حداقل يه نظافت چي دسشوئي بودم!/ كه يادم نره چقد از سر مهرو محبت آزار ديدم و تو قفسش خفه شدم./ كه يادم نره همش كارم شده بود ديدن بازي تيم فوتبالايي كه اسمشونم برام نا آشنا بود ولي مي تونس نود دقه ايي منو ببرن يه جايي غير اونجا!/ كه يادم نره تا دم آخر فهميدم تقديم به هيشكي نيس! مي گمو مي نويسمو تكرار مي كنم كه يادم نره چقد احساس تنهايي و بي پناهي كردم، چقد خودمو يكه و تنها در جنگ با يه سپاه دشمن به تعداد افراد دورو ورم ديدم كه گه گاهي خنجرا از پشت، از جانب دوستانو عزيزان فرود ميومد! و چقد غصه خورم، چقد دلم شكست، چقد اشك ريختم!
مي گمو مي نويسمو تكرار مي كنم كه يادم بمونه اون روزاي پر ِ غصه و اشك قيمت داشت.
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا
یا گرفته است هنوز؟!
من در این گوشه
اميدي به بهارم نيست
آنچه مي بينم
بهت يخ بسته يك باور هاست!
...
من دلم میخواهد
نفسی تازه کنم
و تراویدن تنهایی را در پیله خود
مثل روییدن یک شاخه سرخ میخک
باز احساس کنم
آه من می دانم
که صمیمیت را وسعت بی فایده ای
می بخشم
من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید
و شبی در چارسوی باد رها خواهم کرد
چه کسی می داند؟
شاید از برکه متروکی هم
صدفی صید شود!
یا که حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد؟!
دیرگاهی ست کز اندیشه خود می پرسم:
راستی هستی چیست.
گرچه از پاسخ من در ماندست
دم به دم می گوید
آخرین پرتو شمعی است که خاموش شدست!
همه نی لبک چوپانیست
که فراموش شدست!
آه..... ای زندگی، ای راز شگرف
که گریزی ز اندیشه من!!
امشب از چهر ه ات
پرده بر می گیرم
و به شکرانه این پیروزی
شادمان میمیرم!
ای کبود پر باران، ابر!
در سرت اندیشه باریدن آیا هست؟
آسمان غرید،
بر زمین خشک بارید.
همچنان یکریز می بارید!
سیل بنیان کن به راه افتاد.
ابر در سر فکر باران داشت!!
بر پرنیان آبی روشن،
در صبح تابناک طلایی.
آه،
ای آرزوی پاک رهایی.
امروز را به باد سردم.
امشب، کنار پنجره بیدار مانده ام.
دانم که بامداد،
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد!
وقتی ستاره نیز
سوسوی روزنی به رهایی نیست؛
آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین،
ژرفای آسمان را
می کاوید؟
آنگاه باز می گشت،
نومید،
می گریست!
بیش از اینها می توان خاموش ماند.
می توان با پنجه هایی خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
گاری فرسوده میدان خاکی را
با شتنابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید!!
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در چهره ی مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله قهرش
تکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد.
می توان همچون عروسک کوکی
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد زد:
"آه من خوشبختم!"
شبم زیرو رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم تو آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانس
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
می نگرم در نگاه رهگذران کور!
این همه غوغاست در کنارم و من دور
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم!
هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
کاخ امیدی که که برده بودم تا ماه
آه که آواره غم شد و به سرم ریخت!
زورق سرگشته ام در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا نه خدا را!
موج ملالم که ددر سکوت و سیاهی
می کشم این جان از امید جدا را!
می گذرم از میان رهگذران مات
می نگرم در نگاه رهگذران کور!
|
I walked abroad in a snowy day I asked the soft snow with me to play I played and it melted in all its crime And the winter called it a dreadful crime! |
|
Everybody's searching for a hero
People need someone to look up to
I never found anyone who fulfilled my needs
A lonely place to be And so
I learned to depend on me
I decided long ago, never to walk in anyone's shadows
If I fail, if I succeed
At least I lived as I believe
No matter what they take from me
They can't take away my dignity
Because the greatest love of all Is happening to me |
|
|
|
|
يادش بخير!! دوران نوجواني و احساسات آتشين و گذرا و تكراري. يادم مياد يه باري از اين بارها براي فرو نشوندن آتش حسادت، تصميم گرفتم انتقام بگيرم. انتقامي كه تنها براي همين هدف بود نه برانگيختن حسادت معشوق! و جالب اينكه بعده ها با خودم انديشيدم كه عجبا طعم شيرين انتقام جويي بسي لذت بخش تر از وصال معشوق بود!!