احتمالن اولین چیزی که با خوندن این مطلب تو ذهن دوستان بیاد اینه که بازم از اون تحلیلای نکته سنجانه ی مینا!

چند وقتی بود دختری که قیافه ای شبیه ماهی (!) داشت (شایدم اول به خاطر همین توجهمو جلب کرده بود) جلوی دیدم قرار می گرفت. از همون نگاه های اولش فهمیده بودم تموم حواسش به پسریه اکه انگار باش هم کلاسی بود. هر دوشون حدودن بیست و سه چار ساله بودن و پسره هیکلی لاغر و بچه گونه داشت. مشخص بود دختره برنامه شو طوری تنظیم می کنه هر روز تو دید هم باشن. روزای بعد تر تردیدای بیشتری پیدا کردم. انگار بیشتر از اونی که فکر می کردم پسره دختره رو می دی و گاهی خودش ارتباط کلامی رو شروع می کرد. برق چشمای دختره وقتی که پسره باش حرف می زد وصف نشدنی بود! شدت احساسشو منی که یه غریبه بودم می تونسم بخونم. به یه تلفن، یه حرکت یا حتا نگاه پسره، دختره حساس بود و اگه چیزی پیش میومد که پسره باید می رفت، قیافه ی به شدت گرفته ی دختره، سر رو میز گذاشتناش، با موبایل وررفتناش و غرق افکار بونش برام خیلی دیدنی بود. تو تموم مدتی که کتاب جلوش باز بود یه جمله م نمی خوند و بی قرار می شد بره. خلاصه با یه توجه پسره سراپا شوق می شد و با یه بی توجهی سراپا غم

.

در نهایت نتونسم با خودم به این نتیجه برسم لذت اون شوق بیشتر بود یا زجر اون غم و بازم نتونسم به نتیجه برسم که چطور تونسه بود همچین ریسکی بکنه و یه سرمایه گذاری به این بزرگی داشته باشه