حکایت
اندر حکایت ها آمده است که دخترکی پس از برون فتادن از مثلث عشقی ملای مکتب (پیرمردی شکم برآمده) بر آن شد تا از برای خود بی افی بیاید. پس چو گربه کان کمین بنشست و دیدگان تیز بنمائید. از قضا شاگرد شوفر اتوبوسی از آن جا گذر بکرد. دخترک که کنون در پوست نمی گنجید، چنگي بزد و شماره موبايل وي بقاپيد. اما مدتي چند نگذشت كه پسرك وي را آز رده دل گردانيده، رها بنمود. اندر اين زمان بود كه خبر در رسيد كه تكنولوجي اي آمده بسي شگرف كه آن را "چت" بنامند. پس زود به تكاپو بشد و مراتب بياموخت. چو تلاش بنمائيد شب و روز، از ميان ته تاقاري بي سواد بقال، پسر شل خباز و گرداني جماعت الاف، آهنگري بيافت. دخترك به ذوق اندر شده بكوشيد بچسبانيدن خويشتن، آن هم سيريش گونه. اما خورشيد از پشت ابرك به در آمد كه دريغا پسرك ورشكسته ايست به نون شام محتاج!
دخترك نوميد، زرد روي، به فسردگي مبتلا، كنج عزلت بگزيد. مادر كه حال اين چنين بديد، خشم برافروخت كه از براي تو شويي ببايد و قومي به كنكاش شوي بگمارد. چندي بس بسيار بگذشت تا روزي آبگرمكن سازي به تور اندر آمد. پس همان شب شادمانه خطبه اي جاري بگشت و هلهله ها برپا بشد!