حکایت

 

اندر حکایت ها آمده است که دخترکی پس از برون فتادن از مثلث عشقی ملای مکتب (پیرمردی شکم برآمده) بر آن شد تا از برای خود بی افی بیاید. پس چو گربه کان کمین بنشست و دیدگان تیز بنمائید. از قضا شاگرد شوفر اتوبوسی از آن جا گذر بکرد. دخترک که کنون در پوست نمی گنجید، چنگي بزد و شماره موبايل وي بقاپيد. اما مدتي چند نگذشت كه پسرك وي را آز رده دل گردانيده، رها بنمود. اندر اين زمان بود كه خبر در رسيد كه تكنولوجي اي آمده بسي شگرف كه آن را "چت" بنامند. پس زود به تكاپو بشد و مراتب بياموخت. چو تلاش بنمائيد شب و روز، از ميان ته تاقاري بي سواد بقال، پسر شل خباز و گرداني جماعت الاف، آهنگري بيافت. دخترك به ذوق اندر شده بكوشيد بچسبانيدن خويشتن، آن هم سيريش گونه. اما خورشيد از پشت ابرك به در آمد كه دريغا پسرك ورشكسته ايست به نون شام محتاج!

دخترك نوميد، زرد روي، به فسردگي مبتلا، كنج عزلت بگزيد. مادر كه حال اين چنين بديد، خشم برافروخت كه از براي تو شويي ببايد و  قومي به كنكاش شوي بگمارد. چندي بس بسيار بگذشت تا روزي آبگرمكن سازي به تور اندر آمد. پس همان شب شادمانه خطبه اي جاري بگشت و هلهله ها برپا بشد!

اضطراب

یه جایی خوندم یکی از عواملی که روی مردا برا ایجاد رابطه تاثیر منفی میذاره، اضطرابه. بنابراين مطمعنن مردايي كه به خاطر شغلشون اضطراب زيادي رو تحمل ميكنن، كيفيت زندگي پائيني هم برا خودشون و هم براي شريكشون به وجود ميارن. مثلن اين قلعه نويي كه يه روزي به نظر من مرد جذابي بود، احتمالن تو زندگي خصوصيش آدم حال گيري باشه، به خصوص يه شب از هر هفته كه فرداش مسابقه دارهالبته متاسفانه بايد گف كه با اين اوصاف مرداي زيادي جذابيتشون رو از دس ميدن، حتا يكي مثه برلوسكوني! حالا بازم اينا شايد در مقايسه با مردايی که داوطلبانه اضطرابُ به جون می خرن و مسابقه آي فوتبالُ دنبال ميكنن خيلي نا اميد كننده نباشن!!

وقتی دستام خالی باشه

 

وقتی دستام خالی باشه

وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم

که بدونم لایق تو

 

دلمُ از مال دنیا

به تو هدیه داده بودم

با تموم بي پناهي

به تو تكيه داده بودم

 

اگه احساسمُ کشتی

اگه از یاد منُ بردی

اگه رفتی بی تفاوت

به غریبه سرسپردی

 

بدون اینُ که دل من

شده جادو به طلسمت

 یکی هس اینور دنیا

که تو یادش مونده اسمت

 

هر بلایی سرم اومد

 همه زجری كه كشیدم

همه را به جون خریدم

ولی از  تو  نبریدم

هرجا بودم با تو بودم

 هر جا رفتم تو را دیدم

تو سبك شدن تو رویا

 همه جا به تو رسیدم

 

پاک کردن یک نقش

اون روز تو ماشین، بعد خدافظي، وقتي داشتيم از شيراز بر مي گشتيم، اشكام با جود تلاش زياد برا پنهون كردنشون از چشم مامان به گونه هام مي رسيدن. البته مامان نه تنها اونا رو ديده بود كه حس درونمم خونده بود. بعده ها حتا تا ده يازده سال بعد، خيلي سعي كردم با بي تفاوتيم به اون -هر وقت كه زنگ مي زدن يا حرفشُ پيش مي كشيد- اون صحنه رو از ذهنش پاك كنم. شايد تلاشاي من برا پاك كردن اون حس شگفت انگيز از صفحه ي ذهنش نتيجه داد ولي گمون نكنم ته رنگ اون اتفاقات تو ذهن هيچ كدومشون از بين رفته باشه.

قاصدك

قاصدك! هان، چه خبر آوردي؟

از كجا وزكه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي.

 

انتظار خبري نيست مرا

نه ز  ياري نه ز ديار و  ياريـ باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد كه دروغي تو

كه فريبي تو فريب.

 

قاصدك! ولي هان، ولي ... آخر .... اي واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با تو ام!

كجا رفتي؟ ... آي!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي  جايي؟

در اجاقي -طعم شعله نمي بندم-

خردك شرري هست هنوز؟

 

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند.

                               اخوان ثالث

 

 

 

آئين خودخواهي

جهان را دائما اين رسم و آئين نميماند

اگر چندي چنين ماندست، بيش از اين نميماند

               بچنديدن سال عمر، اين نكته را هر سال سنجيدي

               كه آن اوضاع دي، در فصل فروردين نميماند

ببين امروز مردم، به خون يكديگر تشنه

كه ديري نگذرد، كاين عادت ديرين نميماند

             بيايد روزگار صلح و صفا روزي

             بجان دوستان آنروز، ديگر كين نمياند

ميرزاده عشقي

پریشانی ایران

ايدوست ببين بي سر و ساماني ايران

بدبختي ايران و پريشاني ايران

از قبر برون آي و ببين ذلت ما را

اين ذلت ايراني و ويراني ايران

آوخ که لحد، جای تو شد تا بقیامت!

رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران:

از وضع کنونی و ز بدبختی ملت

زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران

گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ

گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران

بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی

بیچارگی و محنت حیرانی ایران

(عشقی) بود از نوحه گر امروز، عجب نيست

خون ميچكد از ديده ي ايراني و ايران

                                           برگرفته از كتاب شعار ميرزاده عشقي

ملت فروش

يكي را ز تن، جامه در دزدگاه

بكندند از كفش پا تا كلاه

پس آنگاه، آنروز تا شب دويد

كه تا بر دهي، نيمه شب در رسيد

بشد در سراي خداوند ده

كه چيزي مرا اي خداوند ده

كه تا پوشد اندام خود اين غلام

بُد اندر دهانش هنوز اين كلام:

كه آنخواجه خدمتگزاران بخواست

بگفتا كنون كاين غلام زماست:

سحرگه به بازارش، اندر بريد

فروشيد و نقدينه اش آوريد!

چو آن بينوا، اين سخن برشنفت

سر از جيب حيرت برون كرد و گفت:

بگفتم غلامي كه تن پوشي ام

نگفتم غلامم كه بفروشي ام!

*

دلم بس ز كردار آنخواجه سوخت

كه ما را بنام غلامي فروخت!

نوشتم من اين قصه را يادگار

كه تا ياد دارد، ورا روزگار

                                         برگرفته از کتاب اشعار ميرزاده عشقي

یه سیب خراب بقیه رو هم خراب می کنه!

قدیمیا می گن یه سیب خراب بقیه سیبا رو هم خراب می کنه.

در این که هر چیزی یا هر کسی رو محیطش تاثیر می ذاره شکی نیس، معمولن تاثير آدما به "جو گرفتگي" تعبير مي شه و اندازه ي چنين تاثيرايي مي تونه اونقد بزرگ باشه كه يه انقلاب به پا كنه.

ولي چيز جديدي كه مي خام راجع بش بنويسم اينه كه به نظر من بدي اثر سيب خراب (گنديده) رو سيباي سالم (نگنديده) تا حد زيادي مبهمه. ممكنه فكر يه ذهن گريزان از قالب آي فكري سنتي به اين جا برسه كه سركه ي سيب به عنوان نتيجه ي فرآيند تاثير سيباي خراب بر بقيه ي سيبا نمي تونه نتيجه بدي باشه. خود من به نمونه آي زيادي دارم فكر مي كنم كه قضاوت در مورد نتيجه، خيلي پيچيده بوده. اين تاثر آ و نتيجه آ رو مي شه با سه ديدگاه ديدشون: ا- تاثير بد پيش بيني شده، خوب از آب دربياد و برعكس. ۲- خوب يا بد بودن تاثير مشخص نباشه، به عبارتي اونقد قضيه قاطي پاطي باشه و نتيجه آي زيادي داشته باشه كه نشه نتيجهي قطعي گرفت و ۳- برداشت ما از خوب و بد فرق داشته باشه.

۱- يادمه بر طبق اصل همين ضرب المثل سيب خراب، از رابطه ي ممد، پسر درس نخون همسايمون با داداشم اونقد جلوگيري شد تا بالاخره قطع شد. الان ممد از كارگاه نجاريش درآمد زيادي داره و خيلي از دغدغه آي داداشمُ نداره!

۲- یکی از دوستام پاشو کرده بود تو یه کفش که پسری که قرار بود باش ازدواج کنه، فوقشُ بگیره. چراكه تحصيلات به نظر دختره، تاثيرآي خوب زيادي رو زندگيشون، برخورد پدر مادرش با ازدواجشون و چنتا بچه اي كه روياشُ تو سرش می پروروند داش. اونقد قهرُ دعوا شد تا بیچاره طرف قبول کردُ قبولم شد. یه ماه بعد قبولی کلن زدن به همُ تمومش کردن. تاثیرآی خوب پیش بینی شده هرگز پیش نیومدن ولی تاثیرآی خوبُ بد زیاد پیش بینی نشده ای پتانسیل پیش اومدنُ پیدا کردن. مثلن پسره با این توفیق اجباری کلی می تونه بین آدمای خاصی "مانور" بیاد!

۳-  ولی اگه بخایم قضیه رو از اینم پیچیده تر کنین باور کنین می شه. مثلن تو همون مورد اول ممکنه هنوزم آمای عجیب غریب زیادی باشن که فکر کنن: نجاری کار بی کلاسیه/تحصیلات نسبت به ثروت ارزش بیشتری داره/کسی که تحصیلات نداره به طور قطع سطح فکری پائینی داره و ...

بنابراین خوب یا بد بودن، در نظر آدماي مختلف مي تونه مصداق آي متفاوتي داشته باشه. پس متفاوت از پدر مادرامون، برا نسل بعدمون از اين ضرب المثل استفاده كنيم كه "سيب كه بالا پائين مي ره، هزار چرخ مي خوره!"

مرگ

داشتم فکر می کردم باید یه عکس قشنگ برا رو اعلامیه ی مرگم بگیرم، چقد بده اگه عکس بد آدم رو درُ دیوار باشه!ُ ولي يادم افتاد عكس زنا رو كه رو اعلاميه آ نمي زنن. خيالم راحت شد، اين يه دغدغه رو ديگه نداشتم!!! تو ذهنم اون اعلاميه مجسم شد: از دور  يه برگه ي سفيد با نوشته آي ريز سيا      يه قاب خالي  با چنتا گلُ بته روی اون       روی شیشه ی همون دری که اعلامیه ی اون دختره رو دیده بودم.         

 یه دفه برافروخته شدم، نميخاسم آدماي اون ساختمون برا مرگ من متاسف شن. اصن حالا كه اين طور شد تو وصيت نامه م مي نويسم به اونا هيچي در اين مورد نگن، به اونا چه اصن!

ولي يه خورده بعد، عقل جاي احساساتُ گرفت، چون مرور كه كردم ديدم چقد چيز بايد تو وصيت نامه م بنويسم تا از فلانُ  بهمان اتفاق جلوگیری بشه. البته همون حس همیشگی سراغم اومد که تلاش بیهوده چرا؟! مگه میشه نذاری اونطوری که دوس نداری  کسی راجع بت فکر کنه؟ حتا وقتی تک تک عنصرآی بدنتم دارن به خاک می پیوندن، آدما کلی  حرفا و فکرایی در موردت می کنن که ترجیح می دی نباشی. خوبه اون موقع مرده م!

همدردی

     چن روز پیش برای اولین بار یه "خر" دیدم! چن باری اسب دیده بودم ولی خر  نه. به یه درخت بسته بودنش و جای تسمه، خز پشت پاهاشُ از بین برده بود، فكر كردم احتمالن هربار كه پاش به تسمه ميخوره و جاش ميسوزه ممكنه عصبي بشه و اين باعث شد دور از لگداش وایسم. به صورت بزرگش و چشمای خیسش نگاه کردم که معصومانه به من نگاه میکرد و ...

نمیدونین چقد باش احساس همدردی کردم!!

یه کلام عشقی مشتی!

هی بر ات گیتار زدم                    یه وخ نری

فایده نداش

اینقد برات ستار زدم                   یه وخ نری

فایده نداش

حالا با ریتم قشنگ بندری      

                                 برات می خوووووووووووووووووونم

برو ردّ كارت

تكراري شده نگاهت

خيلي پررو شدي

زود برو ردّ كارت!!

كي مي ره ايهمه راهُ

من كه حوصله ندارم

كار از ای حرفا گشته

دیگه فایده ای نداره

نمی خام كسی از عشقش

واسه من مایه بذاره

۸

شب می گی بیا كنارم

صبح می گی دوست ندارم

از تو كه خیری ندیدم

تو رو به خدا می سپارم

هر چی پات نشستمُ گفتم

یه وخ نپیچی به بازی

اما باز فایده نداش

پیچوندی رفتی بین بازی!

 

 

اندر مزایای پول نداشتن!

اول اینکه: هیچ کس تو رو به خاطر پولت نمیخاد (البته اینم ممکنه که هیشکی نخادت!!)

دوم ....:  از اون جایی که گوشت پیف پیف بو می ده وقتی گربه دستش بش نمی رسه، ماديات هميشه اخه و نبايد به مال دنيا دل بست، بايد فكر معنويات و اون دنيا بود!

سوم ...: هيچ وخ با هواپيما نمي ري اردبيل كه بعدشم سقوط كني!

چهارم ...: به ذهنت حتا خطور هم نمي كنه كه رستوران زير دريا و هتل‌آي لاس وگاس چطوري ممكنه باشن كه ناراحت باشي پر شدن و نميتوني جا رزرو كني و برنامه‌ي تعطيلاتت به هم خورده.

پنجم ...: نگران راكد موندن خريد و فروش برج‌آ و زمين و ويلاآي فلان جات نيسي.

ششم ...: هيچ وخ امكان ورشكستگي براي تو وجود نداره كه بعدش يه موقع بري خودكشي!

مرا در ديگر مزاياي "پول نداشتن" راهنمايي بفرمائيد!! 

چوب خط

عجیب است

دوسالی گذشته

و  خدایا

قرار است چند سال طول بکشد

تا چوب خط من پر بشود؟!

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

 

خلآ

این چندمین شبی است که خوابم نبرده است
هرم تنت به سینه ی سردم نخورده است
این چندمین شبی است که هم بستر غمم
دست تو ره به لمس تن من نبرده است
من تشنه ی لبان توام، این گلایه نسیت
آخر تب تو از دل من تاب برده است
باغ لبم که از لب تو جان گرفته بود
چون غنچه های غم زده مغمون و مرده است
بوی خلاء گرفته اتاقم نگاه کن
گویی که حجم حس تو بر من نخورده است
باز آ که از تو بگویم برای عشق
از دست عاشقی که به قلبم نخورده است
ازآن نگاه غمزده ی مهربان تو
وقتی به دست گریه دلم را سپرده است

سکوت



تنها سکوت مانده و حرفی نمی زنی
حس می کنم که عاشق دنیای بی منی

وقتی دقیق می شوم از هر نگاه تو
اثبات می شود که تو از جنس آهنی
از تنگنای مخمصه هایت گریز نیست
انگار از شکستن من دل نمی کنی
حالاصدای غربت قلبم شنیدنی ست
مانند یک غریبه مرا دور می زنی
باهر نفس من عاشق و عاشق ترم ولی
احساس می کنم که تو هم رنگ دشمنی
از طعم تند شیطنتت گیج می شوم
نفرین به خنده های تو که قاتل منی
تنها بمان تو ای دل و با درد خود بمیر
شیرین هبوط کرده ، تو هی کوه می کنی
شاید نماد عاشقی ِ قرن حاضراست
این سر نوشت بد که تو هم عهد بشکنی

لبت

بوی ترانه های ازل می دهد لبت
خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت

لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است
بوی سبوی عزوجل می دهد لبت
بگشای آن طراوت فرزانه را که باز
ما را شبانه ذوق غزل می دهد لبت
الله اکبراز تو که با خمر بوسه ای
معنای ناب خیر عمل می دهد لبت
گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است
بوی ترانه های ازل می دهد لبت

اینجا هوای نیازم عجب دلگیر است!

حالا دلم برای نبودت بهانه می گیرد
آری ، بهانه ی یک بوس ِ عاشقانه می گیرد
اینج هوای نیازم عجیب دلگیر است
آبستن است؟ چرا درد شاعرانه می گیرد
چشمم به در میخ کوب است، برنمی گردی؟
پس کی؟ کجا؟ زبانه ی عشقت ترانه می گیر
چندیست ساعت دیواری ات به خواب رفته
گاهی فقط ژست ِ زمان! ناشیانه می گیرد
برگرد، جان تو دیگر قرارم نیست
تا لحظه ای که در آغوش آشیانه می گیرد

همین حالا منو حالا نوازش کن



 که این فرصت نره از دست

 شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

 منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

 اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند

 تو باشی کار سختی نیست

 بدون مرز با من باش

 اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی

که از این زندگی خستم

کنارت، اونقدر آرومم، که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار، تو دستای تو آتیشه

 خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق موند

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

 نبینم این دم ِ آخر تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه