دلتنگی

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است.......

بر من منگر!

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل،راست بگو!‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای ازپی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس درهمه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر!‌ به سر داشت


من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده درآن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت


اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر، تاب نگاه توندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد


من گور ویم، گور ویم ،بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

احترام یا کلاس

چند وقت پیش به یمن برخوردی که با خانمی چهل پنجاه ساله داشتم، تونستم به تجربه ای ارزنده حالا حداقل به طور تئوری دست پیدا کنم.

ارتباط آی کلامی در طول آشنای با این خانم همیشه از حالتی برابر و خنثا به سمت حالتی نابرابر و سرزنش کننده و توبیخ شدنی پیش می رفت. برای خودمم جالبه که این تغییر فازها منو به تحلیل وانداشته بود.

ادامه نوشته

خاطرات

می‌خاسم این مطلب رو که یه حس دلخوری از بی‌وفایی غزاله توش بود بذارم ولی هی عقب افتاد تا درست وقتی‌که داشتم موبایلم رو خونه تکونی ‌(!) می‌کردم و قرار بود حذفش کنم اسمس داد. اینو می‌نویسم به یاد خاطراتمون.

چندوقت پیش از جلوی در خونه ای رد شدم که منو یاد خاطرات حدود پونزده سال پیش انداخت. نگاه کردم به شکاف زیر درش، همون در با همون رنگ، همون كوچه و همون كوچه روبروئيه (!) و همون نگاه‌هاي كنجكاوي كه مي‌گشت اون خونه‌ي خاصي رو كه غزاله مي‌گفت پيدا كنه (آخرش‌م نفهميده بودم كدوم يكيه!) و همون در مغازه‌اي كه من هيچ‌وقت نديدم باز باشه حتا تو همون روز از زير‌ در. يه نگاه من، يه نگاه غزاله تا بالاخره ساعت ۵ شد و بايد مي‌رفتم كلاس زبان. چه لاك‌آي خوشگلي زده بوديم و چقد ذوقشون رو كرديم، جلوي آينه قدي اون خونه‌ي بزرگ عجيب غريب كه به من حس خونه‌ي ارواح رو مي‌داد، دو ساعت خودمونو ورنداز كرديم كه كمتر خوشگل نباشيم! آخه غزاله‌م مي‌خاست بياد.

با مرور يكي‌يكي اين صحنه‌ها تو ذهنم، آهي از ته دل كشيدم كه چه‌ها شده. چه‌چيز‌ها كه فرق كرده. نمي‌دونم غزاله دفتر خاطراتي رو كه من اون روز با مسخره‌بازي توش يه چيزايي نوشتم هنوز نگه داشته يا مثه چيزاي ديگه داده دست باد!

سرنوشت

     اون روز تو نمايشگاه نقاشي، من و نسرين اومديم طرف آرش شايد برا شوخي يا حرفي ولي خوب يادمه متوجه شدم كه آرش يه جاي ديگس و نگاهش توي راهرو‌هاي بين غرفه‌ها مي‌چرخه. برگشتم رد نگاهشو پيدا كنم كه سمانه و دوستاشو ديدم. اگرچه به آرش هيچ احساسي نداشتم ولي خوشايندم نيومد. از قبل مي‌دونستم كه آرش خاطر‌خواه سمانه‌س ولي اون روز فهميدم كه بيشتر از اوني بوده كه من فكر كرده بودم. سمانه رو خوشحال و زيبا ديدم. حتا به نظرم با استعداد و با هوش هم ميومد ولي اصلن احساس خوبي نسبت بش نداشتم. شايد علاوه بر حرفاي بد مهتاب و بقيه راجع بش از اخلاقاي بچه‌گانه و بدجنسي‌آي پنهانيشم خوشم نميومد.

ادامه نوشته

داستان خركي (1)  <ويژه‌ي خرد داران خرد سال>

يكي بود يكي نبود، غير از يه خرو يه قاطر تو قصه‌ي ما هيشكي نبود. اين خره خيلي خوب خري بود، مشقاشو خوب مي‌نوش، خرخوني مي‌كردو يه دل خركي داش كه نگوو نپرس، عوضش قاطره قيافش خركي بود ولي دلش گاوي!

      اين‌طوري بود كه رفتن مدرسه. هر‌چي خره خر مي‌زدو بيس مي‌شد، قاطره قاطي ميكردو تك مي‌شد. تا‌اين‌كه باباي قاطره كارنامه گل‌پسرشو ديدو گف: حيف اون كاه و يونجه. تو كه آبرو هر‌چي قاطره پيش اهالي خره‌اي بردي! قاره كه مسئله‌ي رو كم كنيو و كم نياريو و كم بودو هر‌چي كمه حسابي رگ غيرتشو به جوش ميوورد تمام چيزاي خركيو گاوكيشو به‌كار گرف.

    

ادامه نوشته

درخت

توی تنهایی یک دشت بزرگ

که مثه غربت شب بی انتهاس

یه درخت تن سیاه سربلند

آخرین درخت سبز سرپاس

رو تنش زخمه، ولی زخم تبر

نه یه قلب تیر خورده، نه یه اسم

شاخه هاش پر از پر پرنده هاس

کندوی پاک دخیل و طلسم

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ

مهمون سفره ی سبز اون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون

به تن خستگیشون تبر زدن

تا يه روزه تو اومدی بي خستگي 

با یه خورجین قدیمی قشنگ

ادامه نوشته

سفر

اگه يه روز بري سفر

بري ز پيشم بي خبر

اسير روياها مي شم

دوباره باز تنها مي شم

به شب مي گم پيشم بمونه

به باد مي گم تا صبح بخونه

بخونه از ديار ياري

چرا مي ري منو تنها مي ذاري

*

اگه فراموشم كني

ترك آغوشم كني

پرنده ي دريا مي شم

تو چنگ موج رها مي شم

به دل مي گم خاموش بمونه

مي رم كه هر كس بدونه

مي رم به سوي اون دياري

كه توش منو تنها نذاري

*

ادامه نوشته

قذرت جذب از نگاهي ديگر

    قبلن يه مطلبي راجع به قدرت جذب گذاشته بودم {در مطلب حساسيت هاي غير طبيعي}.  اون موقع حس شمارو از اصطلاح "قدرت جذب" در حالي ارزيابي كرده بودم كه ازش نقطه ضعف دارين، حالا مي خام حس برادرتونو از گفتن اصطلاح "قدرت جذب" در حالي ارزيابي كنم كه ازش نقطه ضعف داره.

    آدماي مختلف اصطلاحاي كليدي يي دارن كه نقطه آي درگيري ذهني اونارو نشون مي ده. گاهي اصطلاحاي خاصي رو تو يه بازه زماني كوتاه سه چار روزه استفاده مي كنن و گاهي تو طول يك عمر (اينجاس كه اگه دكتر فرويد باشه مي گه عاملشو بايد تو دوران كودكيشون پيدا كرد!). خيلي وقتا، این نقطه آي درگيري ذهني خوب خودشونو تو كلام پندو اندرز، ضرب المثل، شعر، جوك، اسمس و ... نشون ميدن و احتمالن خيلي حساسُ دردناكن (كه اگه يه كم عقده داشته باشين مي تونين ازش حسابي آتو بگيرين، يعني مثلن رد رشتيه ي هميشه تو جوكارو بگيرينو برسين به نقطه ي درد!)

     حالا كلن وقتي برادرتون  پتك غيبت "قدرت جذب" را تو وجود شما مرتب تو سرتون كوبوند، زودي افسردگي نگيرين. منطقي نگاه كنين ببينين ضعفه تو خود شماس يا خود اون.

شام مهتاب

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گلبار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاده عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

*

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من

تا گفتم کی هسی، تو گفتي يه بي تاب

تا گفتم دلت كو، تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ماه كه عاشق تريني

تو يك جمع عاشق، تو صادق تريني

همون لحظه ابري رخ ماهُ آشفت

به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت

*

ادامه نوشته

جامعه ی بیمار

     وقتی آدما بیمار می شن که اختلالایی در کار طبیعی قسمتی یا قسمتایی از بدنشون به وجود بیاد. حالا اگه همین حالت برا جامعه پیش بیا می گیم جامعه بیماره! و بیمارو باید برد دکتر، دوا درمونش كرد و گرنه بيماريش گسترده ميشه و  قسمتاي ديگه ي بدنشم مبتلا ميشه.

     وقتي سطح اقتصادي مردم يه جامعه مياد پاين، وقتي فقر زياد ميشه و به تبعش سطح فرهنگ و چيزاي ديگم مياد پاين، اونوقت ديگه بيرون كشيدن لقمه از دهن هم رو ميشه از نشانه آي اين بيماري دونست.

     و اين لقمه بيرون كشيدن، خودش هوشو مهارتي ميخاد كه انيشتن (خدا بيامرز!!!) اگه بود انگشت به دهن مي موند! عجبا كه چه استعدادايي تو اين اوضاع لقمه كشون (!)‌‌ شكوفا نميشه و پرده از چه نقطه آي كشف نشده اي از سرشت خبيث بشري كه برداشته نميشه! 

تکاپو

دیدمت باز در گذرگاهی

از پی سالها جدایی ها.

کودکی باز زنده شد در من:

آن صفاها و بی ریایی ها...

**

زنده شد بوسه های پنهانی

که شب اندر خیال ما می ریخت

دور، اما کنار یکدیگر

همه از چشم ما حيا مي ريخت.

**

آه از آن گفته هاي عشق آميز

كه به دل بود و در نهان ما را

ليك جز درس و جز كتاب، سخن

خود نمي رفت بر زبان ما را!

**

 

ادامه نوشته

لحظه های عاشقی

اگه مهتابی بشی به من بتابی

منم رخت سیامو در میارم

اگه بارون بشی نم نم بباری

منم یادم میره که شوره زارم

اگه آفتاب بشی تو باغ ابرام

منم تو آتیشت پروانه می شم

اگه عاشق بشی حتا دروغی

می مونم، با غمت هم خونه می شم

می مونم تا نگی فکر سفر بود

نگی مثل پرستو در به در بود

می شم کفتر، مي مونم تا بدوني

كه پاسوز غمت آتيش به پر بود

مي شينم كنج قصه، شعر مي سازم

واسه ي ناز گل خيس زير بارون

مي خابم خاب چل گيسو ببينم

به جاي اين همه خاب پريشون

مي پوشم رخت بودن تا ته خط

به عشق با تو بودن پا مي گيرم

به جونم مي خرم تنهائياتو

براي گريه هات آسون مي ميرم

بختک

     فکر کنم تقریبن همه مون به نوعی بختک رو تو زندگیمون تجربه کرده باشیم. منظور از بختک حالت اختناق و خفگیه که گاهی در خواب به انسان دست می ده (عمید، ۱۳۷۱). ولي اينجا من ميخام بختك رو مانعي تعبير كنم كه باعث توقفي در حركت به سمت هدفي بشه كه در اينصورت به شكلاي مختلفي مي تونه باشه. مثلن آدم بختكي (يا به قول ما امروزيا، سيريش!) و يا مي تونه وضعيت بختكي باشه (مثه افتادن تو هچل!).  حتا گاهي مغز آدم هنگ مي كنه و هرچي ريست مي كنيم نميشه درست فكر كنيمو تصميم بگيريم. به هر حال نيازي نيس بگم كه رو كاغذ گفتنش راحته ولي خودتونم حتمن ديدين كه آدم فلج مي شه! يه مثال مي زنم تا بيشتر تأييدم كنين.

   

سنگ صبور

رفيق من،سنگ صبور غمهام

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونمو دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

*

تنها يكي سنگ صبور

خونهي سردو سوتو كور

توي شبات ستاره نيس

عمره ايه راه چاره نيس

اگرچه هيشكس نيومد

سري به تنهائيت نزد

اما تو كوه درد باش

فقط بيا و مرد باش

اگر بياي همونجوري كه بودي

كم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشقو اميد

هميشه محتاجه به نور خورشيد

اعترافات

اعتراف مي كنم اشتباهات زيادي كردم:

۱- كه با باورهاي غلطي بزرگ شدم.

۲- كه هدف هاي پوچي در سر پروراندم.

۳- كه نتوانستم آدم هاي دورو برم و جامعه ام را بشناسم.

۴- كه روياهام با واقعيت فرسنگ ها فاصله داشتند.

۵- كه به سختي چيزا هايي را بدست آوردم كه ارزشي نداشتند.

۶- كه خواب ماندم و عمرم به هدر رفت.

۷- كه ارزش هايم با ارزش هاي آدم هايي كه روي زندگي من تأثيرگذارند تفاوت داشت.

...

اگرچه مي دانم براي جبران خيلي از اين اشتباهات دير شده ولي اميدوارم جاي اميدي باقي مانده باشد!

تشنه ترينم

خار مي كشم بر پشت

خار مصيبت بودن

                          و بيهوده سرودن خود را.

هيهات

به كدامين بيگانه يا خويشتن مي توان گفتن؟

كه من بايد، بايد بايد

كولبار صبوري ام را

جاودانه بر دوش كشم.

           (كمال رجاء)

به كي گفتي؟!

بعد از اونكه تو ديگه عاشقيتو به من نگفتي

به كي گفتي، به كي گفتي، به كي گفتي؟

وقتيكه رقيب من گفت كه پريشون نگاته

تو چي گفتي، تو چي گفتي، تو چي گفتي؟!

بگو كه سر رو شونه هاش نذاشتي

بگو كه قد من دوسش نداشتي

آخ بگو اشك چشماتو نديده

مثه من گل اشكاتو نچيده

آخ بگو دست روي موهات نكشيده

دست روي موهات نكشيده

*

حالا با اشك تمنا

من بي تو، بي ستاره

مي گم عشق من تو بايد

مال من باشي دوباره

*

لحظه ها رد مي شنو  يه لحظه بي ياد تو نيستم

اگه عشقت نباشه من ديگه عاشق بشو نيستم

تو خداحافظي كردي گفتي كه موقع كوچه

گريه كردم كه خدايا همه چي هيچه و پوچه

من ديگه رفته به بادم پي تو كجا بگردم

 

رنجي كه مي بريم

رنجي كه مي بريم

                             نشان حيات ماست

غم تار زندگي ست

                             و اندوه پود آن

زنجيره اي ز حسرت و حرمان و درد و اشك

ويرانه ي حيات

                           بر اين پايه ها بناست.

              (سوسن اردكاني)

حساسیت غیر طبیعی

     اگه چن لحظه ای روی مفهوم "حساسیت" یا "حساس بودن" تأمل کنین، اون رو در زمينه هاي مختلفي پيدا مي كنين. مطمعنم اين مفهوم براي شما آشناس و تا ميزان زيادي در تاثير از عامل هاي طبيعي مي بينيدش. مثه حساسيت به گرده هاي گل در بهار يا حساس بودن به روابط همسر (!). 

     چيزي كه براي خود من جالبه حساسيت غير طبيعيه (البته در اينجا  ممكنه مفهوم "طبيعي" ابهام ايجاد كنه. منظور من از "طبيعي"، شناخته شده يا ادراك شده و يا حتا منطقي بودنه).

     حساسيت هاي غير طبيعي، حساسيت به چيزائين كه به نظر ما در حالت عادي، نبايد حساسيت باشن (يعني اگه مثه من معتقد باشين كه هر اتفاقي يه دليل يا عامل داره و بنابراين حساسيته دليلي نداشته باشه، به نظرتون غير طبيعي بياد). مثلن اگه من چن اصطلاح "قدرت ماشين، قدرت خدا(وند) و قدرت جذب" رو خارج از بافت خاصي بگم، احتمال داره شما رو هيچ كدوم اينا حساسيت نداشته باشين و يا به طور ناخوداگاه يكي از اونا مثلن "قدرت جذب" در شما نگراني به وجود بياره و باعث شه يهو با عصبانيت برگردين و نگاهي خشم آلود بندازين اول به انگشتا و بعد به چشماي بغل دستيتون كه ۲ ساعتي ميشده ميزده رو ميز و شما متوجهش نمي شدين!

ادامه نوشته