قصه
هرگز اين قصه ندانست كسي
آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست
سر فرو داشت، نمي گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتي بود كه دگر با من
بر سر مهر نبود
آه اين درد مرا مي فرسود:
ـ"او به دل عشق دگري مي ورزد؟"
گريه سر دادم در دامن او،
هايهايي كه هنوز
تنم از خاطره اش مي لرزد!
بر سرم دست كشيد،
در كنارم بنشست،
بوسه بخشيد به من،
ليك مي دانستم
كه دلش با دل من سر شدست! ...
(هوشنگ ابتهاج)
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 10:48 توسط مينا
|