سایه ها
زیر نور ماه ـدور از چشم غیرـ
چشمها بر یکدیگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
*
نسترن ها از سر دیوار،
سرکشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، مي جوشيد در رگهاي ما
*
سايه هامان مهربانتر، بيدريغ
يكدگر را تنگ در بر داشتند
تا ميان كوچه اي ـبا صد ملال ـ
دست از آغوش هم برداشتند!
*
باز هنگام جدايي از سر رسيد،
سينه ها لرزان شد و دلها شكست
خنده ها، در لرزش لب ها گريخت
اشك ها بر روي روياها نشست!
*
چشم جان من، به ناكامي گريست
برق اشكي در نگاه او دويد،
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري بكام خود كشيد
*
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگيرم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم از آن خويش!
(فريدون مشيري)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:27 توسط مينا
|