زیر نور ماه ـدور از چشم غیرـ

چشمها بر یکدیگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

*

نسترن ها از سر دیوار،

سرکشیدند از صدای پای ما.

ماه، می پائیدمان از روی بام

عشق، مي جوشيد در رگهاي ما

*

سايه هامان مهربانتر، بيدريغ

يكدگر را تنگ در بر داشتند

تا ميان كوچه اي ـبا صد ملال ـ

دست از آغوش هم برداشتند!

*

باز هنگام جدايي از سر رسيد،

سينه ها لرزان شد و دلها شكست

خنده ها، در لرزش لب ها گريخت

اشك ها بر روي روياها نشست!

*

چشم جان من، به ناكامي گريست

برق اشكي در نگاه او دويد،

نسترن ها سر به زير انداختند!

ماه را ابري بكام خود كشيد

*

تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال

در دل شب مي سپردم راه خويش

تا بگيرم در غمش ديوانه وار

خلوتي مي خواستم از آن خويش!

                            (فريدون مشيري)