سرنوشت
جالبه كه بدخواهم زياد داشت، به خصوص نسيم زن آرش كه مدت ها بعد با همه خودداري كه ازش خبر داشتم نتونست انزجارشو از سمانه پنهون كنه. اون لحظه دقيقن يادمه كه وقتي گفتم فكر نمي كردم بين رضا و سمانه چيزي باشه، با غيض گف ما كه خبر نذاشتيم شايدم بوده ولي واقعن چيزي نبود مطمعنم. نسيم نمي دونست كه من بهتر از اون رضا رو مي شناختم. يك آدم مقام پرست و رياست طلب. خندم مي گيره كه چه خوبم بش ميومد. روز اولي كه ديدمش احساس كردم مثه مبصراي مدرسهس و چقد توجهمو جلب كرده بود. تا مدتي تو كفش بودم، اگرچه اون منو نمي ديد. آدما تو هر جمع و مراسمي چشم انتظارن كسي رو كه مشتاقشن ببينن و چقد بده كه انگار هيچ وقت طرف نه سر موقع مياد، نه زياد مي مونه و عجله داره كه زود بره و يا اصلن قرار نيست بياد! ولي من هميشه رضا رو تو همه مراسما مي ديدم حتا وقتايي كه حال رفتن به اون جا رو نداشتم و مي دونستم حتمن هستش. يادم افتاد به اون شب يلدا (مثه مهموناي ناخونده با چنتاي ديگه هندونهها رو زدن زمين و بعدشم كثافت كارياي حامد با هندونهآي كف اتاق!) ولي فكرشو كه مي كنم رضا خيلي قبلتر از اينا از چشم من افتاده بود اگه نه، محال بود بدونم قراره اون جا باشه و نرم و يا انتظار اومدنشو نداشته باشم وقتي حتا قرار نبوده بياد! حتا قبل اين كه با سمانه ازدواج كنه وقتي ميخاس بهم توجه نشون بده حالم ازش به هم مي خورد.
ولي چرا سمانه با اينكه مي دونس آرش علاقه ي زيادي بش داره رف زن رضايي شد كه دونه دونه داش مهره ها رو امتحان مي كرد، احتمال مي دم خودشم ندونه. شايد سمانه دنبال شوهر بوده كه بوده و رضاي بيتاب زن گرفتنو دم دستتر ديده بود. واقعنم رضا به جز خوشتيپي چيزي بيشتر از آرش نداش كه البته شايد اين براي سمانه خيلي با ارزش بوده، چه مي دونم! برام خيلي جالبه كه اين روابط چطور يهو قاطي پاطي شد. فكر نمي كنم هيچ كس همچين پايانيو پيش بيني مي كرد (البته اگه واقعن پايان باشه). اولش برام عجيب بود كه رضا از محبوبه يه دختر آرومو با وقار ولي زشت خوشش اومده باشه و اون رابطه ي صميمي رو باش بر قرار كرده باشه و اون همه مدت رابطشونو ادامه داده باشن ولي بعد فكر كردم حتمن روي محبوبه قصد ازدواج داره وگرنه رضا با اون اخلاقاي مردسالارانه و رياست طلبيش به اين راحتي خودشو سر زبونا اصطلاحن نمي نداخ!
نتيجه گيري بخام بكنم به نظرم مياد بعضي مسائل به اصطلاح مهم خيلي خيلي الكي تر از اين حرفان كه ما فكرشو بكنيم. شايد همه ي اين روابط ضربدري نشون بده بر خلاف عقيده ي مادربزرگا، سرنوشت كسي چيز مشخصي نيس. يه سري اتفاقات شانسين كه ممكنه بشه، ممكنه نشه! بستگي داره كودوم شرايط در كدودم موقع ها با هم جور بشن. من مي گم اگه شرايطي پيش ميومد كه كه اونا روابط مستحكمشونو (!) مي تونسن بشكونن، بازم برا ماهاي بيننده شگفتي مي آفريدن!