خاطرات
میخاسم این مطلب رو که یه حس دلخوری از بیوفایی غزاله توش بود بذارم ولی هی عقب افتاد تا درست وقتیکه داشتم موبایلم رو خونه تکونی (!) میکردم و قرار بود حذفش کنم اسمس داد. اینو مینویسم به یاد خاطراتمون.
چندوقت پیش از جلوی در خونه ای رد شدم که منو یاد خاطرات حدود پونزده سال پیش انداخت. نگاه کردم به شکاف زیر درش، همون در با همون رنگ، همون كوچه و همون كوچه روبروئيه (!) و همون نگاههاي كنجكاوي كه ميگشت اون خونهي خاصي رو كه غزاله ميگفت پيدا كنه (آخرشم نفهميده بودم كدوم يكيه!) و همون در مغازهاي كه من هيچوقت نديدم باز باشه حتا تو همون روز از زير در. يه نگاه من، يه نگاه غزاله تا بالاخره ساعت ۵ شد و بايد ميرفتم كلاس زبان. چه لاكآي خوشگلي زده بوديم و چقد ذوقشون رو كرديم، جلوي آينه قدي اون خونهي بزرگ عجيب غريب كه به من حس خونهي ارواح رو ميداد، دو ساعت خودمونو ورنداز كرديم كه كمتر خوشگل نباشيم! آخه غزالهم ميخاست بياد.
با مرور يكييكي اين صحنهها تو ذهنم، آهي از ته دل كشيدم كه چهها شده. چهچيزها كه فرق كرده. نميدونم غزاله دفتر خاطراتي رو كه من اون روز با مسخرهبازي توش يه چيزايي نوشتم هنوز نگه داشته يا مثه چيزاي ديگه داده دست باد!